سرماخوردگی و خاستگاری

خرید بک لینک

امروز مدرسه نرفتم به خاطر سرماخوردگی

شب بااعلی حضرت حرف میزدم انقدر سرفه کردم پشت گوشی که برگشت گفت باران،فردا تشریف نمیبری مدرسه با این اوضاعت،پامیشی میری دکتر،هرچیم گفت گوش میدی.چشم؟

من:...

اعلی حضرت:باران؟چشم؟!

من:..

اعلی حضرت:صدامو میشنوی اصلا؟!

من:من_آمپول_نِ می زَ نَم

اعلی حضرت نیز پخش گردیدندی از خنده!!!حالا صب پاشدم رفتم دکتربهش گفتم دکتر من به درمان گیاهی کلا خیلی اعتقاد دارم!به دارو و شربتم اعتقاد دارم!ولی اصلا به آمپول اعتقادی ندارم!هرآمپولی میخواین بنویسین قرصو شربتشو بنویسین قول میدم سروقت بخورم!!حالا دکتره ام ازین دکترای عهد قاجار بودانقدر پیر بود!مامانم برگشته میگه ببخشید دکتر این دخترمن رشته ش ریاضیه!!(ینی قشنگ توهین کردا!)

خلاصه دکتره کلی معاینه کرد و گفت سرتوبنداز پایین یکی زد پس کله م!بعد گفت درد گرفت؟!گفتم سالمم بودم درد میگرفت!!!(والا خو!)بعدم پرسید مدرسه میری گفتم بلی!گف دوروز استراحت مینویسم برات!بسیار خوشحال گشتمی!

شنبه ساعت مطالعه م 3 ساعت بوده جمعه یه ساعت!!!ینی دراین حد مریضم!امیدوارم امروزوفردا بجبرانم.بعدم باید یه نگاهی به اسیدوباز بندازم ببینم اگر مبحث عاسونه ملاصدرام نرم فوقش از بکس وویس میگیرم.دوشنبه و امروزو بخونم بلکه ساعتم بیاد بالا

4 شنبه ام به احتمال نرم انجمن چون ساعت کلاس آلاد زیاد شده نمیرسم این یکی دو هفته رو.جا خودم عفت رو میفرستم.

حالا این هیچی!ماجرا از اینجا شروع می شود:

اومدیم خونه با مامان بابام رفتم دینی مو گذاشتم جلوم که مثلا بخونم!(اعلی حضرت دستور فرموده اند به دلیل بیماری و اینکه نمیتوانم درس بخوانم ولی باید یک ساعت مطالعه ای داشته باشم بالاخره،فقط عمومی بخوانم!دینی و زبان و ادبیات و عربی!البته میدونم تهش طاقت نمیارم میرم سراغ دیفرانسیل!!!یه ذره حالم خوب شه)پتو رو هم کشیدم رو کله م.بعد همچنان که داشتم واسه خودم روخونی میکردم زنگ درو زدن،مستاجر 9 سال پیشمون بود!بعد از اینکه خودشون خونه خریدن و از خونه مون رفتن دوست خونوادگی باقی موندیم.خلاصه اومد و یه ذره چرت و پرت گفتو بعد رسید به اصل ماجرا:والا غرض از مزاحمت برا اجازه ی امر خیر مزاحم شدیم،از مریم خانوم شنیدم که دخترتونو برا پسرش میخواد،منم گفتم پیش دستی کنم ،بالاخره دختر خوب تو این دورو زمونه کم هست.باران هم که ماشالا هم خانومه هم خونه دار(عاره جون خودم!امسال ک دست به سیاه سفید نمیزنم!)هم نجیب هم خانواده دار..مامانم:شما لطف دارینوفلانواین داستانا حالا برای کی؟_برا پسرم احسان!پارسال درسش تموم شد الانم مهندس برقه تو اداره برق ساوه کار میکنه مامانم پرسید خدانگهش داره..قراردادیه یا استخدام؟!_قراردادیه ولی یه مقدار که سابقه کارش زیاد بشه استخدام میشه!خلاصه یه خورده دیگه از این سوالا و منم پشت دراتاقم مثل چی گوش وایستاده بودم اینام فکر میکردن من قرصمو خوردم خوابیدم!خلاصه یه خورده همینجوری پرسیدن راجب اینکه دقیقا چندسالشه و خانوم دنیاییم هی هندونه زیربغل پسرش میذاشت که احسان ماشالا انقد پاکه 4 سال رفت دانشگاه به هیچ دختری نگاه نکرد(من تو دلم:خاک تو سرش خو!)هیچکیم نپسندیدمیگفت دختر باید نجیب باشه چادری باشه اهل بزک دوزک بیرون خونه نباشه!مام که چندسال خونه شما زندگی کردیمو رفت و آمد داشتیم،ماشالا باران انقد خانوم بود از دوم ابتدایی نمازاشومیخوند هروقت من میومدم ظهرا بهش سربزنم شما نبودید داشت نماز میخوند(عاغا حقیقت امر اینه که من تو مدرسه نماز میخوندم ولی چون حوصله ی این خانومه رو نداشتم!اینم فکر میکرد باید بیاد به من سربزنه بهم ناهار بده هروقت میومدچادرمو مینداختم رو سرم الکی وامیستادم رو به قبله!!!!حالا اینا شده نشونی خانومی من!!!!خخخخخ)خلاصه مامان مام گفت امسال که کنکور داره باران و باید با خودش حرف بزنمو فلان،وقتی رفت مامانم اومد تو اتاقم یواش گفتم مامان برو وانمود کن من خواب بودم!جلو بابا خجالت میکشم!!خلاصه مامانم موقع نماز اومد گف دیدی میگم مواظب رفتارات باش الان به تو همچین دیدی دارن ملت؟!من:مامان خیلی دلتم بخواد!اینقدر رفتارم خوب بوده که اومده این حرفارو میزنه دیگ!!مامانم پررو!حالا چی بگم بش؟!(من تو دلم:اینم اگر خودم نشنیده بودم ک نمیپرسیدی ازم!خودت رد میکردی!الانم رد کن دیگ!)من:خو ننه جان من که پسره رو وقتی میشناختم ک دبیرستان میرفت!تازه اون موقعم یادم نمیاد اصلا چ شکلی بود!!!!الانم میخوام فقط درس بخونم نمیخوام ذهنم مشغول شه،بگو دخدرمون میخواد ادامه تحصیل بده!!تا 4 ماه دیگه ببینیم چی میش!(من تو دلم:البته عمرا با خواهرش سعیده کنار نمیام!!!) راستی این احسان خان داداش دوستم وحیده س،همونی که تو خاطره ی حلیم خونه حسن اینا نوشته بودم بعد مدتها دیدمش و ازدواج کرده بود.شوهرش دوست داداشش بوده قبلا.خلاصه قرار شد وقتی زنگ زدن مامانم بگه تابعدکنکور فکر نمیکنم.

حالا آجیم برگشته میگه خاک تو سرت!طرف مهندس بوده ها!گفتم باشع!منم گفتم بعدن تاخودمم مهندس بشم دیگ!محدثه:خو اسکل جان اینکه حسن نیست دوسالونیم وایسته!به این بگی نه میره دنبال یکی دیگه!عاشق سینه چاکت ک نیس!

خوبیشور من الان ک نمیتونم ازدواج کنم!والا!

+منتظرم بدونم اعلی حضرت بفهمه چ شکلی میشه!!!چقدر دیشب خندیدیم !خاطره ی اونو تو وب خاطرات دوتاییمون مینویسم

ما و دیگر هیچ!...

ما را در سایت ما و دیگر هیچ! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 10:08

صفحه بندی