از سمت پیامبر مامور شدن که بعد از تسویه حساب های پیامبر
دختر پیامبر و مادر خودشون و یه خانوم دیگه رو ببرن مدینه
وسط راه مشرکای مکه میان که دخترپیامبر رو گروگان بگیرن و ببرن تا بتونن پیامبرو برگردونن
امام علی باهاشون میجنگن و فراریشون میدن
بعد از جنگ میرن دم کجاوه ی حضرت فاطمه
میپرسن"ای دختر پیامبر،نترسیدین که ازاین واقعه؟"
و بانو جواب میدن"یاعلی،کسی که با شماست هرگزنمیترسه"
امام علی چنان ازاین گفته به شور میان که تا خود مدینه سوار اسب نمیشن
و افسار شتر حضرت زهرا رو میگیرن و پیاده تا مدینه ازایشون محافظت میکنن...
پیامبر دم مدینه ایستاده بودن وداخل خونه استراحت نمیکردن،میگفتن تا علی من نیومده داخل نمیرم
وقتی ایشون میان پیامبر با چشمای اشک آلود از دختر و پسرعموشون استقبال میکنن
و چندماه بعد،علی و فاطمه به عقد هم درمیان
با بزرگترین سرمایه ی هستی،یعنی محبت:)
+زیباترین داستانی که امشب شنیدم..
++یه شعری بود میگفت"بهونه ی تمومشون،مهرعلی و زهراست..ترانه ها،ترانه ها،اخرعشق همینجاست"
نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶| ساعت 3:36| توسط baran|
ما و دیگر هیچ!...ما را در سایت ما و دیگر هیچ! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 106