یه دفتر ازین دولتیا!با جلد سبز و طرح آبشار روش
نوشته هامو مرور میکنم..
وسطش دست نوشته ی خانوم منصوری برام..
کسی که اسم منو باران گذاشت..
این نوشته:
عشق آدم نیست،شعور ندارد اصلا..
نمیفهمی کی آمد و چگونه آمد
عوضش تا بخواهی سیاستمدار است
آن قدر آهسته و پیوسته به جانت می نشیند که..
تازه زمانی به خود می آیی که قطرات اشک بر گونه هایت می غلتند
اصلا عشق بدون اشک می شود مگر؟؟
باور نمیکنم..باور نمیکنم..
میدانی!بعد از گذشت این همه مدت هنوز باور نکرده ام که تو رفته ای..
چیزهایی که مردم میگویند را رها کن،آنها حرف زیاد میزنند..باور نمیکنم..
باور نمیکنم که رفته باشی!من حتی به آنچه دیده ام باور ندارم!
آخر میدانی
من با همین چشمانم دیدم که تورا تشییع میکردند..
نه نه تو نبودی!
من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود..!
ولی باور نمی کنم
چشمانم به من دروغ می گویند..باید از خودت بشنوم..باید از خودت بشنوم..
باید از خودت بشنوم که نیستی..
نه نه نه
همین جایی!آنقدر بودنت مهم است که خدا در قرآنش فریادت زده!!
هستی!مردم نمیبینند،فکر میکنند نیستی..
همین جایی!
بودنت را چه نشانه ای عظیم تر از پاک کردن اشک های گونه ام؟
و التیام قلب بحران زده ام؟
هستی!
خانه ات اینجاست..
در روح من..
اینو برا جهاد نوشته بودمش..
ما و دیگر هیچ!...ما را در سایت ما و دیگر هیچ! دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 83